
انقدر این مدت خورده توی ذوقم که دیگه نایی واسم نمونده... نه واسه چیزی ذوق میکنم نه دیگه راحت گریه میکنم... تظاهر میکنم به خوب بودن تظاهر به اینکه این روزا همه چی خوبه ولی نیست خیلی بده این روزام خیلی بده حالِ دلم خیلی بده اوضاعِ ایمانم... همه چی رنگِ دنیا گرفته و این فاجعه ست... فاجعه ست که حالِ بدم انقدر طولانی شده و میدونم فقط یه علت داره اونم گناهامه... ولی کم کم دارم از همه چی دل میکَنم... م...
ادامه مطلب
سرکلاسِ حفظ، روبروی استاد نشسته بودم... یه خرده از کلاس که گذشت، یه خرده ازم پرسید و من یه خرده بلد نبودم و یه خرده بهم ریختم! استاد که میدونه این مدت خیلی سرحال نیستم، یهو گفت: مریم پاشو بیا این آیه ای که روی دیوار زده رو واسه خودت بخون! با اینکه جلوی در بود ولی تا حالا ندیده بودمش... بلند شدم و روبروی دیوار ایستادم و با دیدن آیه فقط یه لبخند از ته دل زدم و دیگه اون آدم سابق نشدم :) فقط از کنار م...
ادامه مطلب