
براش نوشته بود: اندازه ی رحمتِ خدا، دوستت دارم... +از خلاقیت و از عمقِ بی نهایتی جمله، خوشمان آمد... +اینجوری همو دوست داشته باشید :)...
ادامه مطلب
سرکلاسِ حفظ، روبروی استاد نشسته بودم... یه خرده از کلاس که گذشت، یه خرده ازم پرسید و من یه خرده بلد نبودم و یه خرده بهم ریختم! استاد که میدونه این مدت خیلی سرحال نیستم، یهو گفت: مریم پاشو بیا این آیه ای که روی دیوار زده رو واسه خودت بخون! با اینکه جلوی در بود ولی تا حالا ندیده بودمش... بلند شدم و روبروی دیوار ایستادم و با دیدن آیه فقط یه لبخند از ته دل زدم و دیگه اون آدم سابق نشدم :) فقط از کنار م...
ادامه مطلب