خودم بهش گفتم: برو
خودم مامانو راضی کردم...
اما از دیشب یه دلهره ای به جونم افتاده
هی کوله و لباساشو نگاه میکنم و نگرانی دیوونم میکنه
این وصیت نوشتن های دوستام یا همین اخبار تصادف و ازدحام اونجا، کافیه واسه نگرانی ها...
قبلا که زندگی مدافعان حرم رو می دیدم یا میخوندم، توی دلم میگفتم منم میتونم توی همچین شرایطی قرار بگیرم؛
میتونم از همه چیم واسه حضرت زینب(س) و امام حسین(ع) بگذرم...
اما الان که برادرم میخواد بره کربلا...
چرا دلم لرزیده؟
چرا هی میخوام بگم: نرو...
+نگفتم
رفت...
[فَالله ُ خیرٌحافظا و هُوَ اَرحَمُ الراحمین]
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان