
چشم هایم را بسته بودم...شاید خواب می دیدم...
جهان زیر پاهایم می لغزید...
انگار فرشِ زمین را از زیر پایم کشیده بودند...
من ثابت و آرام، و دنیا چنان چرخ و فلکی حول محور من می چرخید...
صدای نفس هایم را می شنیدم...
و این ناب ترین موسیقی, ای بود که مدت ها به گوشم نرسیده بود...
چنان کودکی که هنوز متولد نشده، زانوهایم را در بغل گرفتم...
خودم را در خودم مچاله کردم...
غم هایم را فراموش کردم...
و حتی شادی هایم را....
فقط به یک چیز فکر کردم...
به خودم...
من...روحم...جسمم...نفس کشیدنم...
مربی می میگفت: راه اتصال من با جهان مادّه، همین دم و بازدم است...
تصور کردم لحظه ای نفس نکشم
تصور کردم قلبم لحظه ای در کارش تعلل کند...
و ارتباطم با جهان ماده قطع شود...
روح من بالا رود و جسمم در همین کره خاک دفن شود...
تصور کردم هر آنچه را که در سالهای زنده بودنم بر من گذشت...
راستی چه روزها که فراموش کردم برای نعمت هایی که پروردگارم به من عطا کرده، سپاسگزاری کنم...
چشمانم...دستانم...پاهایم...قلبم...نفس هایم...
نعمت های کمی ست؟
چقدر غرق شدم در مرداب دنیا...
میخواهم دست و پا بزنم و خودم را از این ورطه نجات بدهم...ولی نمیشود...
«زورِ بازو به دستهایم نیست
جان در اندازههای پایم نیست »...
همان دقایق بود که ناگهان اشک، آرام و بیصدا روی گونه هایم چکید...
چقدر به خودم ظلم کردم من...
چرا تا به حال موسیقی, نفس هایم را نشنیده بودم؟
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان