واسه اینکه حجم شلوغی روزام رو توضیح بدم یه مشت نمونه خروار نشونتون میدم!
این قسمت: سردبیر و مغزهای, کوچک زنگ زده
سه شنبه از 7ونیم صبح تا 1 ظهر مدرسه کارورزی بودم، 1ونیم شد تا بیام خونه و ناهار و نماز رو بر بدن بزنم و باز 2ونیم برم دانشگاه. درواقع باید میرفتم خوابگاه پیش یکی از بچه ها تا باهم طرح درس روزانه بنویسیم و به استاد تحویل بدیم. ساعت 3ونیم کلاس داشتم تا 5. بعدش بلافاصله تاکسی گرفتم رفتم کلاس خوشنویسی،6 رفتم باشگاه کلاس یوگا، تا 7ونیم. 8 رسیدم خونه. کلی مرور قرآنم مونده بود. با اینکه استرس قرآنِ نخوندم رو داشتم و کله صبح امروز باید میرفتم کلاس، ولی از شدت خستگی و سردرد ساعت 10 بیهوش شدم یعنی خوابم برد...
حوالی 5 صبح از خواب بیدار شدم...
نمازو که خوندم، قبل اینکه مرور قرآنم رو شروع کنم، رفتم سراغ گوشیم: 5 پیام بی پاسخ و یک تماس از دست رفته...
زنگ رو داداشم ساعت 11:20 شب زده بود، احتمالا میخواسته بگه من امشب کارم طول میکشه، بیشتر مغازه میمونم...
و پیام ها:
دو پیام از فاطمه(دوستم) : خوبی؟ میشه زودتر جواب بدی؟
پیام فاطمه زهرا(دوستم): من بیمارستانم برم خونه بهت پیام میدم
پیام نرجس(مدیرمسئول): من فردا نمیتونم بیام بریم برای مصاحبه، بندازش هفته بعد
پیام خانم سین (یکی از مسئولین دانشگاه): از سازمان مرکزی گفتن نمیتونید برای کارای گرافیکی و هیئت تحریریه از پردیس برادران استفاده کنید فقط میتونن مطلب بنویسن و با اسم خودشون چاپ شه، توی شماره های بعدی دقت کنید
کله صبحی این جملات، مثل نوک زدن دارکوب روی روانم رفت...
به خودم لعنت فرستادم که چرا دیشب زود خوابیدم!
و لعنت بعدی رو بلندتر فرستادم که حالا چرا این کله صبح رفتم سراغ گوشیم...
به استادی که قرار بود امروز باهاش مصاحبه کنیم پیام دادم و با عذرخواهی قرارو کنسل کردم...
به مسئول دانشگاه پیام دادم: اگه امروز دانشگاه تشریف دارین حضوری صحبت کنیم
و نشستم فکر کردم به اینکه اون سازمان مرکزی چقدر سطحیه...و مغز افرادش چقدر کوچک و زنگ زده ست!...از اسلام هم جلو زدن دیگه...
صبح بعد از کلاس قرآنم رفتم دانشگاه تا با مسئول مربوطه حرف بزنم، آخه نمیشه که... وقتی دوهفته به چاپ شماره سوم مونده و نیرو نداریم و بعضی کارای شماره بعدی رو سپردیم به آقایون و نصفشو انجام دادن یهو بریم بگیم ببخشید بچه های بالا فرمودن هرگونه همکاری با آقایون جیزه!![]()
یه ساعت با خانوم مسئول صحبت کردیم، تهش نتیجه این شد که از تهران موافقت نمیکنند، یعنی این همکاری در نشریه، خلاف قوانین دانشگاست!
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان