خرید بک لینک

راستش نمیخواستم از تلخی ها بنویسم

اما چه کنم که این دنیا مثل قهوه قجری تلخ است...

چه کنم که هرچقدر شِکر به رویش میپاشم باز هم واقعیتِ تلخش نمایان می شود...

امروز با خود اندیشیدم که اگر معلم نمی شدم این روزهایم چگونه می گذشت؟

اگر آن روز از مصاحبه دانشگاه فرهنگیان فرار میکردم، حتما اولویت بعدی ام یعنی ادبیات _همان آرزوی همیشگی ام_ قبول میشدم...

لابُد یک ماهِ اول، دیگران ملامتم میکردند که چرا چنین انتخاب احمقانه ای کردم، اما بعد خودم میماندم و انتخاب عاشقانه ام...

لابُد این روزها سرم گرم بود به شعله های شعر حافظ، به عاشقانه های سعدی...

دلم قُرص بود به حماسه های فردوسی...

و وقت هایی که دلم میگرفت حبسیه های مسعود سلمان را میخواندم...

لابُد بزرگترین دغدغه ام میشد سیر و سلوک عرفانی...

لابُد دیدار شمس و مولانا را هرروز در ذهنم مرور میکردم...

حتما یک روز پاییزی لیلی و مجنون نظامی را در دست میگرفتم و خش خش برگ ها میشد موسیقی گوش نواز این عاشقانه...

چه خیال های شاعرانه ای در خود می پروراندم و چه آرامشی داشتم...

همان دختری که با بیت های ناب کتاب تست کنکورش، زندگی میکرد و شعر را بیش از همه چیز میفهمید، حتما پا به پای درس شهریار می گریست...

اگر آن روز فرار را بر قرار ترجیح میدادم شاید امروز شاعر بودم...شاید امروز عاشق بودم...

اما...حالا چه؟

روز مصاحبه من ماندم... و تمام آرزوهای شاعرانه در آتشِ سرنوشت، سوخت...

تنها امیدی که آن روز مرا سرپا نگه داشت و دلیلِ ماندنم بود، یک استخاره بود...

من در دوراهیِ ماندن و رفتن بودم که خواهرم زنگ زد؛

پاسخ خداوند به طلب خیر ما این بود: انجام بده که خیر زیادی در آن است....

دلم را یک رنگ زدم و آن هم رنگ الهی... تسلیم شدم... انتخاب عاشقانه ام را کنار گذاشتم و عاقلانه اندیشیدم... و ماندم... و معلم شدم....

خیر زیاد... شاید معنی اش را امروز می فهمم...

امروز یعنی حالی که جریان دارد...

خیر زیاد، لحظه هایی است که بچه ها میخندند...

لحظه هایی ست که حالمان کنار هم خوب است...

لحظه هایی ست که مرا مرهم اشک هایشان میدانند...

خیر زیاد ،درست همان وقت هایی است که فارغ از دنیای کثیف آدم ها میتوانم در دنیای پاک بچه ها نفس بکشم...

ولی یک نوع خیر دیگر هم هست...

از آنهایی که گمان میکنی شر است ولی خیر است و خدا بهتر میداند!

همین دغدغه های زیاد...

گاهی فکر میکنم اگر معلم نمیشدم انقدر دغدغه هایم زیاد نبود...

انقدر برای ساختن خودم با خودم نمی جنگیدم...

اگر معلم نمی شدم به غار تنهایی ام پناه میبردم و برایم اهمیتی نداشت آن بیرون، آدم ها با خودشان چه می کنند...

اما حالا برای نجات تک تک آدم ها میجنگم...

دغدغه ی حال خوبشان را دارم...

گاه شب ها بخاطر حال بدشان گریه میکنم...دعا میکنم...

برای آدم هایی که نمیشناسم و فقط میدانم انسان اند...

هر کجای این کره خاکی میخواهند باشند،

من دلم برای انسانیت میسوزد...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:23

صفحه بندی