خرید بک لینک

کتاب تهران در بعدازظهر، رو دوست نداشتم...شاید کلا سه صفحه از کل کتاب، مفید بود برام... این یه قسمت از متن کتاب، حرفای خوبی داشت توش:

_« اون روز رو خوب یادم مونده چون گفتی داری میری روستایی دور، تا خدا رو پیدا کنی. به...به آسور. گفتی شک نداری خدا توی آسور منتظرته. خوب، پیداش کردی؟منظورم اینه خدا توی آسور بود؟»

مرد گفت:«اگه واقعا میخوای بدونی باید بگم خدا توی آسور نبود. من چهارسال و سه ماه و هفت روز منتظرش موندم و روزی هفت هزار بار صداش زدم، اما هرگز نیومد آسور. حتی یه بار هم جوابم رو نداد.»

عبدی تقریبا فریاد زد: «دروغ میگی.»

_«دروغی در کار نیست، عبدی. خدا نیومد آسور.»

لیوان آب پرتقالش را تا لبه ی میز جلو برد و زل زد به عبدی.

« تنها چیزی که من از این سلوک چهارساله فهمیدم اینه که باید بهش اعتماد کنی. به حرف هاش، به کارهاش، به تصمیم هاش، به انتخاب هاش. البته میتونی انکارش کنی. تو میتونی هر چیزی رو انکار کنی، اما اگه قبولش کردی باید بهش اعتماد کنی. باید بهش فرصت بدی. این جزء قواعد بازیه. باید صبور باشی و بهش فرصت بدی. این چیزیه که من توی آسور کشف کردم. منظورم اینه که یه پیرزن بی سواد مطلق به اسم عمه سوری این رو به من حالی کرد.»

مرد مست انگار دستی نامریی با شدت او را عقب کشیده باشد از روی میز عقب رفت و تکیه داد به پشتی صندلی. پاکت را توی دستش گرفته بود و انگار بخواهد مایع توی شیشه را هم بزند، آن را می چرخاند.

گفت: « از یه پیرزن بی سواد؟»

_« خوب من موضوع رو این طور می فهمم که برای درک حقیقتی به این بزرگی باید چهارسال و سه ماه و هفت روز، روزی هفت هزاربار صداش بزنی تا اون یه پیرزن بی سواد رو بفرسته سراغت و حالیت کنه که تهِ تهِ تهِ هر سلوکی فقط یه چیز هست، چیزی که بهش میگن اعتماد.»

تهران در بعدازظهر/مصطفی مستور/صفحه44

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 14:28

صفحه بندی