خرید بک لینک

آه خدای من! دفتر انشای سوم راهنماییم رو پیدا کردم :)

متن زیر رو _که مرتبط با این روزای سال هم هست_ توی 14 سالگی نوشتم؛(خیلی ساده و سطحیه ولی قدم های اول ِتحول توی زندگیمه)

تا شروع سال جدید، زمان زیادی نیست. هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن دارم. در گوشه ای از خانه، دور از هیاهوی روزگار می نشینم. سطل زباله ای در کنارم قرار میدهم و یک میز جلویم.

مغزم را روی دایره می ریزم تا اندکی از شلوغی اش بکاهم. چه ذهن شلوغی! آیا واقعا یک انسان باید این همه افکار بیخودی در ذهن داشته باشد؟ کاش زودتر از این ها کارِ مغزتکانی را شروع میکردم. به یک تمیزکاری اساسی احتیاج دارد. خیلی چیزها را باید دور بریزم مثلا فکر و خیال هایی ک برای ترس از اتفاقاتی که هیچگاه برایم نیفتاد، داشتم. هم چنین افکاری که نه تنها به زندگی روزمره ام هیچ کمکی نمیکند بلکه ضررهای بسیاری نیز به آن می رساند را دور می ریزم. تمام افکار بد و منفی را از ذهنم پاک میکنم. حال ذهنم جاهای خالی بسیاری دارد. باید افکار مثبت و اطلاعات علمی بسیاری را جایگزین آن همه زشتی کنم. پس زود دست به کار می شوم...احساس راحتی و آرامش میکنم...

فرصت زیادی ندارم پس با عجله سراغ قلبم میروم. دیوارهایش تَرَک های بسیاری دارد. ابتدا سعی میکنم هرطوری که میتوانم ترک های دیوار را درست کنم. خیلی سخت است اما با اندکی چسبِ گذشت، آنها را می پوشانم تا برای میهمانانِ حدیدِ قلبم آماده باشد. شلوغیِ بیش از حد قلبم توجهم را جلب میکند. انسان های بسیاری در قلبم هستند. آنهایی که حتی لایق یک چادر هم نیستند را در بهترین مکان دنیا یعنی قلب، راه داده ام. آنها هم با کمال آرامش در گوشه گوشه قلبم نشسته اند. بسیاری از خرابی های قلبم را همین ها به بار آورده اند. همان هایی که سالها قلبم از آنها شکایت میکرد و من متوجه نمی شدم. دیگر مهمانی بس است. همه را با احترام بیرون میکنم. جای زیادی را گرفته بودند. حالا قلبم خلوت تر شد. اندکی کینه و بدبینی گوشه ی قلبم جا خوش کرده اند. آنها را هم بیرون می ریزم. حالا نوبت مهمان های جدید قلبم است. البته بعضی هاشان سالهاست مهمان قلبم هستند. چه مهمان های خوب و قدرشناسی! با میوه ی مهربانی از آنها پذیرایی میکنم. سراغ دیگر جاهای قلبم میروم. در قسمت هایی از قلبم تَرَک هایی می بینم که آنها را با هیچ چیز نمیتوانم بپوشانم پس از جای آنها استفاده میکنم و پنجره هایی میسازم رو به خدا... لکه های گناه، فرشِ دلم را سیاه کرده است. آنها را نیز با توبه پاک میکنم...

ای کاش قلب و ذهنم برای همیشه پاک و زیبا بمانند....

دیگر باید به استقبال سال نو بروم. لباس های تمیز و نو میپوشم و با خانواده کنار سفره هفت سین می نشینم. لحظه های آغاز یک سال دیگر از عمرمان را با دعا و نیایش می گذرانیم.

خدایا احوال ما را به بهترین حال ها مبدل کن

آمین یا رب العالمین...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 14:28

صفحه بندی