بارون که میزنه، میرم تو قاب پنجره...
خیره میشم به قشنگی های دنیا...
به آسمون...که برای خندوندن گل ها، داره خودشو به آب و آتیش میزنه...
نگاه میکنم به درختایی که رنگ سبزشون تازه و واقعیه...
لبخند میزنم به دیوارِ خونه همسایه...که گنجشک ها، لای آجراش خونه ساختن...
پنجره رو باز میکنم و نفس میکشم
و فقط یه آهنگ تو ذهنم پلی میشه...
یه آهنگ مسخره ولی دوست داشتنی...که پرتم میکنه به دورانِ قشنگ کودکی...
و مثل بچگیام ذوق میکنم واسه بارونی که داره میباره... :)
خدایا شکرت...

+آهنگ (پرتقالِ من) بشه پس زمینه این پُست ... :)
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان