حدود نیم ساعته نشستم وبلاگ1 بروز شده رو نگاه میکنم و از هرکدوم چند جمله ای میخونم برای اینکه ببینم
"مردم چی مینویسن؟" "چرا مینویسن؟" "برای کی مینویسن؟" "با چه حالی مینویسن؟"
مدتهاست از میادینِ نویسندگی دور شدم و کلمات از ذهنم پاک شدند انگار!
برای اینکه ذهنم گرم بشه فعلا باید بخونم تا بعدش بتونم دستمو گرم کنم برای نوشتن...
نوشتن بدون مطالعه، حرف زدن بدون فکره!
منظورم از خوندن، این نیست که بخوام عین بقیه فکر کنم یا عین بقیه حرف بزنم، نه!
حتی الهام گرفتن از آثار اوناهم منظورم نیست!
من فقط دنبال کلماتی میگردم که گمشون کردم!
مثل مادری که 1 هاشو توی شلوغیِ بازار گم کرده و حالا در به در داره دنبالشون میگرده
و از آدما سراغِ بچه هاشو میگیره...
یادمه توی دبیرستان خوندیم که زبان _ گفتار باشه یا نوشتار _حُکمِ پل ارتباطی رو داره!
ارتباط با خودمون، با خدا، با طبیعت، با آدما و...
یه مدته این ارتباط کمرنگ شده و فکر میکنم الان لازمه کلمات رو پیدا کنم تا دوباره این پُلِ ویران شده رو بسازم ...
نوشتن رو بشدت دوست دارم و آرومم میکنه و حیفم میاد از این نعمت استفاده نکنم
نوشتن به ذهنِ آدم نظم میده و یه جورایی تکلیفتو با خودت روشن میکنه که چی میخوای از زندگی...
صادقانه به خودت میفهمونه که دغدغه هات چیه... چی ناراحتت میکنه...چی خوشحالت میکنه...
احساس قلبیت نسبت به مسیری که داری میری چیه... موضع گیریت نسبت به افکار مختلف چجوریه...
و هزاران خوبیِ دیگه که بر همگان واضح و مبرهنه!
من اکثر اوقات کلمات زیادی رو توی انبارِ ذهنم احتکار کرده بودم و خیلی وقتا حرفای دلم رو بجای گفتن، نوشتم !
حالا هم باید ذهن و دستمو گرم کنم و دوباره بنویسم
درست مثل آدمی که رفته توی یک کشور غریب و باید کم کم زبانِ اونا رو یاد بگیره تا بتونه منظورشو منتقل کنه
و از اون مهمتر، اینطوری کمتر احساس غربت کنه توی اون غریب آباد...
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان