قلمِ آدم ها تحت تاثیرِ کتاب هاییست که میخوانند!
بخصوص اگر نوشتنشان گاه به گاه باشد نه همیشگی...
مثلا روزهایی که روی ماه خدا را ببوس را میخواندم، ادبیاتِ نوشتنم درست شبیهِ مصطفی مستور شده بود؛ همانقدر مبهم و سرشار از دیوانگی...
روزهایی که سقای آب و ادب میخواندم، شبیه سیدمهدی شجاعی، باادب و هنرمندانه و آسمانی مینوشتم...
و این روزها که یک عاشقانه آرام میخوانم، قلمم درست مثل نادر ابراهیمی آرام و احساسی می نویسد...
آنقدر در کتابش همسرش را بانوی آذری خطاب میکند و بانویش او را گیله مردِ کوچک، که گاهی من هم چنین سخن میگویم...
یک بار وقتی سبزی پاک میکردم و عطرِ ریحان در مشامم پیچیده بود، به همسرم گفتم:
مردِ غیورِ کُرد! مدتیست هردویمان ساکتیم و نمی نویسیم... چه بر سرِ قلممان آمده؟
و او گفت: واژه ها بی آنکه دیده شوند وجود دارند و هرروز در درونت رشد میکنند و به وقتش پا به دنیای بیرون میگذارند... درست مثلِ طفلِ توراهی مان :)
+و من مشتاقانه منتظر ظهورِ کلمه ای هستم که خداوند از روحش در آن دمیده ...![]()
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان