توسط جوآنهــ | پنجشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۳ | 17:28
بسم الله النور
«خوش به حالش» کم کاربردترین واژه توی دایره لغاتم بوده و هست! و کمتر پیش اومده انقدر گرسنه بشم که حسرتِ زندگیِ دیگران رو بخورم!
ولی این روزا که میرم لب پنجره و به خونه باغِ همسایه نگاه میکنم، ته دلم میگم خوش به حالِ خانومِ این خونه...
چرا؟ چون هرروز که بیاد توی حیاط، چشمش میخوره به شکوفه های سفیدی که مثل مروارید روی سرِ شاخه ها نشسته...
هرروز میتونه با درختای گردو که بعد از چندماه سرمای زمستون، تازه برگاش سبز شده حرف بزنه و خاطراتشونو بشنوه...
میتونه هرروز برای مرغابی ها غذا بریزه و به دونه های بارونی که توی استخر میریزه خوشامد بگه...
میتونه با اون گل های یاسی که دارن سقفِ آلاچیق رو میپوشونن عطرِ بهشت رو استشمام کنه...
خانومِ این خونه هر کی باشه میتونه تابستونا سینی سینی لواشک و میوه خشک درست کنه و بذاره جلوی آفتاب تا خشک بشه...
میتونه پاییزا دستِ بچه هاشو بگیره و روی برگای پاییزی بدو بدو بازی کنه و صدای خش خش برگا قاطیِ صدای خنده هاشون بره تا روی ابرا...
میتونه بهارا خیره بشه به دستِ قدرتِ خدا که چجوری از چوب خشکیده، سبزی و شادی خلق میکنه...
میتونه اگه بخواد! میتونه اگه اونم توی یه آپارتمان حبس نشده باشه و فقط تعطیلات عید به اینجا سر نزنه...
میدونی رفیق!
من بیشتر از اینکه به خانومِ این خونه حسرت بخورم دارم حسرتِ گذشته های خودمونو میخورم؛
منظورم از گذشته وقتاییه که حتی سنِ خودمم بهش قد نمیده!
اون وقتا که این همه برج قد نکشیده بود بینِ صورتِ ما و پنجه ی آفتابِ صبح
منظورم اون وقتاییه که همسایه ها دیوار به دیوار زیرِ یک سایه بودند!
نه الان که توی آپارتمان های قوطی کبریتی حبس شدیم و هرکدوممون سایه مون سنگینی میکنه روی سرِ همسایه پایینی...
دیدی خونه تاریخی هارو؟ از اونا که وسطش حوض داره و روی حوضشون گلدونای شمعدونی میچیدن...
از اونا که دور تا دورش اتاق ها و حجره ها پیش ایوون صف کشیدند
از اونا که پنجره هاش با شیشه های رنگیه یا مشبک های چوبی داره و پرتوهای نورِ خورشید میتابه توی دلِ خونه...
از اونا که کاه گل ها مسئولِ خنک کردنِ خونه اند نه کولرها..
از اونا که وقتی توی ایوون وایمیستی آسمون رو پررنگ تر از زمین میبینی...
حالا اون خونه ها شده خونه تاریخی! خیلی هاشونم یا خراب شده... یا بشرِامروز ، رنگِ مدرن پاشیده بهش و تبدیل شده به کافه و رستوران...
الانا که میرم لب پنجره، بیشتر از هروقتِ دیگه ای، حسرتِ اون همه اصالت و خوش سلیقگیِ قدیمامون رو میخورم ...
الانا وقتی توی کوچه سرتو بالا میگیری که به آسمون، سلامی عرض کنی، میبینی دو تا برجِ بلندقامت مثل دوتا هیولای وحشتناک از بالا بهت زُل زدن و خودنمایی میکنن...
تقصیرِ سنگ و آهن و آجر نیست! آدم ها این بلا رو سرِ شهرها آوردن... این مدرنیته شدن، اصالتِ ایرانی اسلامی مون رو بُرد یه گوشه ی تاریخ و زیر یکی از طاق های همون خونه تاریخی ها توی یکی از یخدان ها قایمش کرد...
امیدوارم یه روزی به همه ی شهردارها حکم بشه برن اون اصالتِ قدیم رو از دلِ 1 دربیارن و معمارامون دوباره با شیشه های رنگی و حوض های آبی خونه بسازن... :)
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان