توسط جوآنهــ | چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴ | 7:41
بسم الله النور
ذهنم خیلی بهم ریختست... باز رسیدم به اون روزای شلوغی که تمرکز رو ازم گرفته و فکرم یا توی آیندست یا گذشته!
انگار هستم ولی نیستم... حس میکنم دغدغه های بزرگ لذت های کوچیک رو ازم گرفته...
دیشب یهو به درِ سفید کابینتا نگاه کردم دیدم خیلی وقته دیگه لکِ انگشتای بچه روش نیست... یهو انگار تلنگر خوردم که نگاه کن همون چیزایی که یه بازه ای حرص میخوردی واسش، مثل برق و باد گذشت و تو نفهمیدی فاطمه حسنا چطور داره بزرگ میشه و نفهمیدی کِی یاد گرفته که بعد از غذاخوردن نباید دست به چیزی بزنه و دستاشو بشوره...
دیشب تا ۱۲ونیم شب باهاش بازی کردم و دوست داشتم زمان متوقف بشه و بیشتر لذت ببرم از روزای بچه داری...دوست داشتم بیشتر نگاش کنم... بیشتر بخندونمش...
نمیدونم چه داستانیه ما معلما همیشه باید با یه عذاب وجدانی دست به یقه باشیم... یه حسی که میگه نکنه این نبودنت واسه بچه خلا عاطفی بذاره... ولی باز ته دلم میگم: خدایا خودت جبران کن... چه نبودنمو... چه بودنِ خسته و بی کیفیتمو...
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان