خرید بک لینک

بعضی وقتا فکرمیکنم توی این چند سال اخیر از معدود کسانی که واقعاً زندگی کرد "سهراب" بود... سهراب به کوچکترین چیزای دوروبرش عشق می ورزید...حتی "شستنِ یک بشقاب" براش زندگی بود...

همه چی برای سهراب آینه ی تجلّی خدا بود...

متن زیر که پلاتو اول برنامه ی کافه سپیده، درمورد مردیه که عاشقانه زندگی کرد...

"از قدیم گفتن دیده رو نگو شنیده رو اصلا نگو!

من تو رو ندیدم اما ازت زیاد شنیدم!

زیاد خوندم!

تو این فکرم که میشه نگفت ،

میشه یه چشمه ی روون رو همیشه تو حوض ذهن محدود کرد؟

میشه نگفت از کسی که حجرالاسودش روشنی باغچه بود؟

کسی که نمازش رو وقتی میخوند که اذونشو باد سر گلدسته ی سرو گفته باشه؟ نمیشه!

انگار نمیشه که وقتی ازت میپرسن خونه ی دوست کجاست ، رو برگردونی و ساکت باشی !

انگار نمیشه ندید باغ همسایه رو که چراغش روشنه !

بو کن ! در گلستانه چه بوی علفی می آید!

تو حیاط خونه اطلسی ها ترند!

اون طرف مادرم ریحان میچیند!

این طرف آسمان مال من است ...

تو از مرز شنیدن گذشتی !

انگار شونه به شونه ت راه میرفتم تو پس کوچه های کاشون!

وقتی روزگارت بد نبود ! تکه نانی داشتی ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی!

انگار پا جای پات میذاشتم وقتی برای اولین بار قدم زنون زیر بارون ...

یا نه! شاید تو خیالت دوون دوون تو حاشیه ی یه رود لبخند زنون میگفتی آب را گل نکنیم!

دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب...

هرکجا هستم باشم !

هرکجا هستی باشی ! به سمتت میام ، به سمت تویی که گوشه ای از من ِ گمشده ی منی!

پشت دریا ها شهریست . قایقی باید ساخت!



راستی! چه کسی بود صدا زد سهراب؟!

- من بودم...

یه جور دیگه نگاه کن!

چشم ها را باید شست...."

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 1:45

صفحه بندی