[خونه مادربزرگ_پارسال]
همیشه حرفامون درمورد درس بود و بس...
آخه تو دوسال از من بزرگتر بودی و راهنمایی هات همیشه کمکم می کرد...
یه کتاب درسی دستم بود و داشتم میخوندم، روبروم ایستادی و گفتی:
"بخون مریم! بخون یه رتبه دورقمی توی فامیل داشته باشیم..."
یادمه خندم گرفت...من؟دورقمی؟...
سکانس دوم:
[وادی السلام_یک ماه قبل از کنکور]
دخترداییم منو گرفته بود توی بغلش و من زار زار گریه میکردم...راه که می رفتم مطمئن بودم اگه بهش تکیه نکنم میخورم زمین...هرچی نزدیک تر میشدم درد بود که روی درد آوار میشد...
تموم حرفات میومد جلوی چشمم....تموم نگرانی ها و دلسوزی ها و پیگیری هات واسه درسام...
مخصوصاً وقتی فهمیدم چندروز قبلش به فامیلا گفته بودی که مریم موفق میشه...
همونجا به دخترداییم گفتم: بخاطر اونم شده انقدر میخونم که رتبه خوبی بیارم...
سکانس سوم:
[خونه ما_دیروز]
با استرس شماره داوطلبیم رو توی سایت سنجش وارد کردم...
باورم نمی شد!!! رتبه سه رقمی 628 :)
فقط شوکه شده بودم! مامان اینا خیلی خوشحال شدن و ماچ بارونم کردن...
بعدشم تا شب رگباری تلفن دوستان و فامیلا و کلی تبریک و کلی مهربونی...
چقدر همه خوشحال شدن...چقدر تبریک های خالصانه شون به دلم چسبید :)
فقط جای خالی یه تبریک همش توی ذوق میزد....
سکانس آخر:
[اتاق من_امشب]
قرآن رو گرفتم دستم؛ مامان گفته برات "یس" بخونم...
شروع میکنم و آیه به آیه بُغض...آخرین باری که برات یس خوندم یادته؟...
همون شبی بود که حالت بدتر شده بود و من از لحظه ای که اومدم بیمارستان و دیدمت دیگه آروم نگرفتم...
شب خوابم نمی برد...روزها بود که به هر دری زده بودم...حدیث کسا، توسل، عاشورا...اما آروم نمیشدم...
قبل از خواب گفتم یس بخونم...توضیحات اولشو خوندم...مضمون جمله آخرش این بود: خوندن این سوره باعث آسون جون دادن میشه...
دل دل کردم بخونم یانه...
من امید داشتم...به خوب شدنت....به دوباره سرپاشدنت...امید داشتم که دوباره از روی اون تخت لعنتی بلند میشی...
اون یه جمله رو ندیده گرفتم...دلمو خوش کردم به تمام فضیلت های دیگه ای که این سوره داره...
خوندم و آیه به آیه اشک ریختم...هنوز صدای العفاسی توی گوشم پخش میشد که خوابم برد...
چندساعت بعد
من مونده بودم و خبری که می گفت نزدیکای اذان صبح راحت پرکشیدی...
و حالا
من موندم و رتبه ای که تو دلت میخواست...
میدونم الان خوشحالی...من لبخندتو می فهمم!
و برای اینکه لبخندت پررنگتر بشه دوباره یس میخونم برات...
روحت شاد پسرعمه...ممنون که دعام کردی...
+فاتحه ای مهمونش کنید لطفا...
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان