خرید بک لینک

اتوبوس در تاریکیِ شب، جاده ها را یکی یکی کنار میزند...

داخل اتوبوس پر است از صدای خنده و سکوت و حرف ...

ناگهان انگار چیزی قلب دخترک را می فشرد...

انگار یک جای خالی در قلبش دوباره ناجوانمردانه خودنمایی میکند...

از میان خنده ها و هیاهوی دوستانش برمی خیزد...

روی صندلیِ جلویی_که اتفاقاً هردوتایش خالیست_می نشیند...

هندزفری اش را از کیفش بیرون می آورد...

سرش را به شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس تکیه میدهد...

واژه های آهنگی که در گوشش پخش می شود با قلبش بازی میکند...

دیگر طاقت نمی آورد...

بغضِ چشمانش می شکند...

پا به پای قطره های روی شیشه، می بارد...

چقدر این لحظاتِ غمناک،این تاریکی خوب است...

چقدر این شلوغی را دوست دارد...

هیچکس متوجه ی او و اشک هایش نمی شود...

چقدر این تنهاییِ زمینیِ ملموس خوب است...

خوب که خالی شد مثل همیشه ی این حال، با دستانش اشک هایش را پاک میکند

و انگار که اصلا طوفانی نبوده باشد، دوباره می رود در جمعِ دوستانش و می گوید و می خندد...

میبینی که...حسابی با نبودنت کنار آمده...

+دوباره تو...

دوباره شیشه...باران...

دوباره زنده شد غمِ خیابان...

برچسب: حال مناير 19, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 16:12

صفحه بندی