بیشتر دارم سرمو با خوندن کتاب یا دیدن تلویزیونی که هیچی نداره گرم میکنم...
+چند روزه میخوام برم زیارت شهدای گمنام ولی نمیشه...
یعنی کسی منو نمیبره...
آخه تقریبا بیرون شهره...
+حدود 6ماهه دلم میخواد برم جمکران
ولی بازم هیچکی منو نمیبره...
خانواده ی پایه ام آرزوست :)
+نتایج نمیاد چرا؟
بیاد تکلیفمون مشخص شه راحت شیم...
+کاشکی مامان میذاشت برم تهران درس بخونم...
هرکی میشنوه با رتبه 600 فقط سمنان رو زدم کلی به حالم افسوس میخوره
ولی خب ته تغاری ام دیگه
مامان میگه عصای دستمی
و میگه طاقت دوری ندارم :)
بهش حق میدم...
وظیفمه که باشم و کمکش کنم...
+راستی در راستای عدم وابستگی به شی و شخص، واقعا همه چی داره خوب پیش میره....
فقط بدیش اینه که هرچیزی رو از دست میدم فقط به اندازه ی یه لبخندِ تلخ انرژی دارم :)
+ یه تصمیم دیگه هم گرفتم اینکه دیگه هیچوقت هیچوقت با هیچ بنده خدایی دردودل نکنم و الکی انرژی منفی پخش نکنم...
در نتیجه فقط خدا میمونه
خدا وحاج همت
که الان عکسش روبرومه و داره به این چرت و پرتای من میخنده...
+محرم لازمم...
دلم برای هیات و نوای حاج حسین شکرویان تنگ شده...
برای اون تاریکی و روزنه ی امیدی که نور سبز ازش منتشر میشد...
و منِ تنها که تموم داراییم از زندگی
یه چادره که ارثیه حضرت مادره
و یه تسبیح تربت که سوغات کربلاست و برای منِ کربلاندیده همه ی کربلا...
+اللهم ارزقنا...
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان