خرید بک لینک

روزهای اولی که وارد کلاس شده بودیم استاد گفته بود:

"می خواهم تمام افکار گذشته تان را فراموش کنید و از نو بیندیشید!"

می گفت:

"ساختن یک ساختمان در جایی که پی ریزی نشده باشد بی فایده است!

فکرکن روی نیمه آجرهای یک ساختمانِ نیمه کاره شروع کنی به ساختن با بهترین مصالح!

شک نکن چون از اساس نساختی، دیر یا زود فرو می ریزد!"

راست می گفت...

و از همان روزِ اول با حرف حرفِ سخنانش، آجر به آجرِ تفکر قبلی مان را فرو ریخت...

روزهای سختی بود و با دیده ی شک به همه چیز نگاه کردن آشفته ام کرده بود!

حالِ بدی که همه چیز آزاردهنده به نظر می رسید و هیچ کاری از دستم بر نمی آمد،

فقط ذره ذره فرو می ریختم...

حالا که یک سال و کمی بیشتر از آن روز ها گذشته،

احساس میکنم پی ریزیِ ساختمانِ افکارم تمام شده و حالا زمان ساختن است!

شده ام یک آدمِ توخالی که پر است از علامت سوال!

نمی توانم حرف ها را به سادگی قبول کنم

نمیتوانم کتاب بخوانم و انتهای هر جمله ای نگویم چرا؟

شده است یک جمله را چندین بار بخوانم تا بفهمم اما تا زمانی که نفهمم یا نپرسم از آن نمی گذرم...

باید مرا زمان خواندن کتاب ببینید!

انتهای هر جمله یا پاراگراف، کامنت میگذارم! :)

مثلا بلند میگویم:چه جالب!

یا می پرسم: چرا 8پرنده جناب نویسنده؟ چرانگفتی 7 یا کمی بیشتر؟ راستی منظورت از خط آخر چه بود؟

همینطور تا انتهای کتاب با خودم یا نویسنده حرف میزنم و می پرسم و لذت می برم...

درست مثل دیوانه ها :))

راستی چقدر عوض شده ام!

چقدر با یک سالِ پیشم فرق میکنم!

نه!

حتی با لحظه ای پیش هم تفاوت دارم...

راست می گفتی استاد

واژه به واژه مرا می سازی و بالا می بری

دَمَت گرم و دلت خوش باد...

برچسب: خوبِ,اندیشیدن, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:17

صفحه بندی