همه باهم گفتند: چرا باز ؟؟؟
(یاد حرف داداشم افتادم که میگفت: مریم با پولاش یا کتاب میخره یا شیرینی میده)
گفتم: آخه تربیت معلم قبول شدم
همه بیشتر از خودم خوشحال شدن و با افتخار واسم دست زدن ![]()
گفتم: پاشم برم بخرم دیگه...
که استاد گفت: بستنی چیه، جلسه بعد یا شیرینی میاری یا پیتزا...
من چشمی گفتم و نشستم ![]()
آخر کلاس طی یه حرکت داوطلبانه ی دیگه گفتم: موافقین چهارشنبه جشن جز 11 رو بگیریم؟ 
همه و در رأس اون ها استاد، بسی استقبال کرد و گفت: خودت هماهنگ کن با بچه ها، مدیرِ این برنامه خودتی!
حالا بچه ها چندسالشونه؟
همه حداقل یه بچه رو دارن و حتی یکی دوتاشون عروس دارن!![]()
منم که از همه کوچیک تر و مسئول برگزاری برنامه های شاد و مفرح و مسئول مسخره بازی های کلاس!
+ ان شاءالله روز و روزهای خوبی بشه...
+خداروشکر که انقدر همه با هم دوستیم و خداروشکر که کلاس قرآنمون انقدر پره از انرژی مثبت...![]()
+جز 12 رو شروع کردیم به امید خدا![]()
به امید حافظ کل شدن و عامل به قرآن بودن و شدن...
+شکراً لله...حمداً لله...