
فکر کن یه ساعت شنی بذارن جلوت،
بگن تا تموم شدن شن های این ساعت، وقت داری هرچی میخوای بگی!
چند دیقه اول سکوت میکنی و فکر میکنی که چیا بگی...
اما می بینی که مغزت قفل میکنه!
فقط نگاهت خیره میشه به لحظه لحظه ای که داره میگذره و تو مدام استرسِ تموم شدنش رو داری...
زمان میگذره...
اما تو، توی این نصف زمانی که گذشت، فقط چندتا کلمه ی مبهم از دهنت خارج شده...
و هیچکدوم اونی که میخواستی بگی نبوده...
فقط چندتا کلمه ی سرگردون توی هوا پخش شدند که کم کم خودشون رو بین شن های ساعت قایم میکنند...
ساعت ها میگذره...
آخرین لحظه ها، تازه به جمله بندی های خوبی رسیدی...
عبارت های خوب، پشت حنجره ات، صف کشیدند و منتظر بازشدن پنجره اند تا پرواز کنند....
اما تا درِ این پنجره رو باز میکنی
آخرین دونه ی شن می افته پایین!.......
.
.
چی میمونه؟
تویی که با دهنِ باز مبهوت ثانیه هایی شدی که تموم شدند...
یه ساعت شنی که دیگه هیچ کس برعکسش نمیکنه...
و خروار خروار حرف... که با ناامیدی برمیگردن سمت قلبت و برای همیشه اونجا میمونن...
درست مثل پلاستیک های تجزیه نشدنی توی کویر دلت تلنبار میشن...
فقط یه وقتایی طوفانِ حسرت و پشیمونی یه خرده جابجاشون میکنه اما اونا هیچوقت نابود نمیشن!
یه گوشه ی قلبت قلمبه میشن و دلت رو به درد میارن...
کاش وقتی فرصتِ حرف زدن داریم، توانِ حرف زدن هم داشتیم....
+توی پست 93 گفتم:
"چه خوب میشد اگه قبل از هرخداحافظی 5دیقه فرصت داشتیم واسه زدنِ حرف هایی که یه عمر قورت دادیم..."
اما الان حرفم رو تکذیب میکنم!
نه فقط 5دیقه که اگه یه سال هم برای حرف زدن وقت داشتیم باز هم موقع خداحافظی لال می شدیم...
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان