همه اشیا،نباتات،حیوانات،انسان ها و عقول مجرده به پیش مى آمدند و ارزش خویش را عرضه مى كردند.
مورچه آمد از پشتكار خود گفت و در جایى نشست. پرنده آمد، از زیبایى خود گفت از نغمه هاى دلنشین خود سرود و در جایى مستقر شد.
سگ آمد از وفاى خود گفت و گربه آمد از هوش و منش خود گفت. غزال آمد از زیبایى چشم و پوست خود گفت. خروس آمد از زیبایى تاج و یال و كوپال خود گفت.
طاووس آمد از زیبایى پرهاى خود گفت. شیر آمد از قدرت و سرپنجه خود گفت... هر كس در شأن خود گفت و در هر مکانى مستقر شد.
گل آمد از زیبایى و بوى مست كننده خود شمه اى گفت.
درخت آمد و از سایه خود و میوه هاى خود گفت. گندم آمد از خدمت بزرگ خود به بشریّت گفت... هر كس شأن خود بگفت و در جاى خود نشست.
انسان ها آمدند، آدم آمد، حواّ آمد و از گذشته هاى دور و دراز قصه ها گفتند. لذت اولیه را برشمردند و به خطاى اولیه اعتراف كردند، خداى را سجده نمودند و در جاى خود قرار گرفتند.
آدم هاى دیگر آمدند، نوح آمد از داستان عجیب خود گفت، از ایمان، اراده، استقامت، مبارزه با ظلم و فساد و تاریخ افسانه اى خود گفت. ابراهیم آمد، از یادگارهاى دوره خود سخن گفت، چگونه به بتكده شد و بت ها را شكست، چگونه به زندان افتاد و چطور به درون آتش فرو افتاد و چطور آتش بر او گلستان شد.
موسى آمد، داستان هجرت و فرار خود را نقل كرد، و از بى وفایى قوم خود و رنج ها و دردها ى خود سخن راند. عیسى مسیح آمد، از عشق و محبت سخن گفت، از قربان شدن خویش یاد كرد. محمد - صلى اللَّه علیه وآله و سلّم - آمد، از رسالت بزرگ خود براى بشریت سخن راند، على - علیه السلام - آمد، همه آمدند و گفتند و در جاى خود نشستند.
فرشتگان آمدند، هر یك از عبادات و تقرّب خود سخن گفتند و در جاى خود نشستند. چه دنیایى بود و چه غوغایى، چه هیجانى، چه نظمى، چه وسعتى و چه قانونى...
آنگاه عقل آمد، از درخشش آن چشم ها خیره شد، از ابهت آن مغزها به خضوع درآمدند. پدیده عقل، تمام مصانع آن از علم و صنعت و تمام احتیاجات بشرى و دانش و غیره او را سجده كردند، عقل همچون خورشید تابان، در وسط عالم بر كرسى اعلایى فرو نشست.
مدتى گذشت، سكوت بر همه جا مستولى شد، نسیم ملایمى از رایحه بهشتى وزیدن گرفت، ترانه اى دلنشین فضا را پر كرد و همه موجودات به زبان خود خداى را تسبیح كردند.
باز هم مدتى گذشت، ندایى از جانب خداى، عالى ترین پدیده خلقت را بشارت داد، همه ساكت شدند، ولوله افتاد، نورى از جانب خداى تجلى كرد و دل همچون فرستاده خاص خداى بر زمین نازل شد. همه او را سجده كردند جز عقل كه ادّعاى برترى نمود!
عقل از برترى خود سخن گفت. روزگارى را برشمرد كه انسا ن ها چون حیوانات در جنگل ها، كوه ها و غارها زندگى مى كردند و او آتش را به بشر یاد داد. چرخ را براى نقل اشیاى سنگین دراختیار بشر گذاشت، آهن را كشف كرد، وسایل زندگى را مهیا نمود، آسمان ها را تسخیر كرد تا به اعماق دریاها فرو رفت. از گذشته ها ى دور خبر داد و آینده هاى مبهم را پیش بینى كرد و خلاصه انسان را بر طبیعت برترى بخشید. عقل گفت كه میلیون ها پدیده و اثر از خود به جاى گذاشته است و در این مورد چه كسى مى تواند با او برابرى كند؟
یك باره رعد و برق شد، زمین و آسمان به لرزه درآمدند، ندایى از جانب خداى نازل شد و به عقل نهیب زد كه ساكت شو و گفت كه تمام خلقت را فقط به خاطر او خلق كردم. اگر دل را از جهان بگیرم، زندگى و حیات خاموش مى شود، اگر عشق را از جهان بردارم، تمام ذرات وجود متلاشى مى گردد.
اگر دل و عشق نبود، بشر چگونه زیبایى را حس مى كرد؟ چگونه عظمت آسمان ها را درك مى نمود؟
چگونه راز و نیاز ستارگان را در دل شب مى شنید؟ چگونه به وراى خلقت پى مى برد و خالق کل را درمى یافت؟
همه در جاى خود قرار گرفتند و عقل شرمنده بر كرسى خود نشست و دل چون چترى از نور، بر سر تمام وجودات عالم خلقت، به نام اولین تجلى خداى بزگ قرار گرفت .
از آن پس، دل فقط مأمن خداى بزرگ شد و عشق یعنى پدیده آن، هدف حیات گردید.
دل، تنها نردبانى است كه آدمى را به آ سمان ها مى رساند و تنها وسیله ایست كه خدا را درمى یابد. ستاره افتخارى است كه بر فرق خلقت مى درخشد.
خورشید تابانى ست كه ظلمت كده جهان را روشن مى كند و آدمى را به خدا مى ر ساند. دل، روح و عصاره حیات است كه بدون آن زندگى مفهوم ندارد.
عشق، غایت آرزوى انسان است. بقیه زندگى فقط محملى براى تجلى عشق است...
مصطفی چمران_کتاب خدابود و دیگر هیچ نبود
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان