رفته بودم سجده و دعا می کردم...
اولش طبق معمول دعاهای ضبط شده م از زبون گناهکارم پخش شد:
[اللّهم عجّل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المُستَشهَدین بَین یَدیه...]
[اللّهم اشفعِ کلّ مریض, اللّهم اغنِ کلّ فقیر, اللّهم اصلح کلّ فاسد مِن اُمور المُسلمین...]
بعدش کم کم شروع کردم اسم بردن و دعا کردن...
با اینکه اصلا حال و هوای گریه نداشتم اما سرِ دعا کردن برای یه بنده ی خالص خدا و به محضِ بردن نامش یهو دلم لرزید و اشکام عینِ ابربهاری سرازیر شد...
یهو فهمیدم چقدر دلم تنگه ....
یهو انگار زمین تنگ شد و دلم تا آسمون پرواز کرد...
یهو انگار قلبم تهی شد از دنیا ...
انگار منو از تموم دل مشغولی هام جدا کردن و چسبوندن به خدا....
+خداروشکر و خوش بحال من که یه هدایتگر دارم که حتی یادش منو آدم میکنه...
یازهرا(س)....
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان