خرید بک لینک
نماز عشام تموم شده بود....

رفته بودم سجده و دعا می کردم...

اولش طبق معمول دعاهای ضبط شده م از زبون گناهکارم پخش شد:

[اللّهم عجّل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المُستَشهَدین بَین یَدیه...]

[اللّهم اشفعِ کلّ مریض, اللّهم اغنِ کلّ فقیر, اللّهم اصلح کلّ فاسد مِن اُمور المُسلمین...]

بعدش کم کم شروع کردم اسم بردن و دعا کردن...

با اینکه اصلا حال و هوای گریه نداشتم اما سرِ دعا کردن برای یه بنده ی خالص خدا و به محضِ بردن نامش یهو دلم لرزید و اشکام عینِ ابربهاری سرازیر شد...

یهو فهمیدم چقدر دلم تنگه ....

یهو انگار زمین تنگ شد و دلم تا آسمون پرواز کرد...

یهو انگار قلبم تهی شد از دنیا ...

انگار منو از تموم دل مشغولی هام جدا کردن و چسبوندن به خدا....

+خداروشکر و خوش بحال من که یه هدایتگر دارم که حتی یادش منو آدم میکنه...

یازهرا(س)....

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 19:16

صفحه بندی