شاید قشنگ ترین شب عمرم...
شبی که دستام تابوت شهیدگمنام رو درآغوش گرفته بود...
شبی که دلم آشوب بود و درعین حال آروم...
درست پارسال همین ایام بود که حمایل خادم الشهدا روی دوشم بود
توی گلزار، تشییع شهید داشتیم
بعدش روضه ی حضرت زهرا(س)...
امسال هم
همون ایام
همون شرایط
همون روضه...
اما حالِ من عجیب تر بود...
اشک...
دستای سردم روی تابوت شهید...
من...
همه ی دعاها و همه ی آرزوهامو یادم رفته بود...
همون لحظه برام آرزویی بود که داشت برآورده میشد...
همون اشکا احسن الحالم بود...
همون بوسیدن گوشه ی چادرم وسط روضه ی حضرت مادر، افضل الاعمالم بود...
...
+هذه امانتک یا فاطمه الزهرا...
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان