خرید بک لینک

تقدیم به لبخندهای کمرنگ فاطمه و فرزانه ی عزیزم

چند روزیست لبخندتان رنگ حقیقت ندارد و به ناچار میخندید بر روزگاری که شاید فقط به اندازه همین لبخند ارزش ایستادن دارد...

راستش نمیخواهم آجر به آجر آوارِ غم هایتان را بردارم، چون میدانم کار بیهوده ایست...

برای کسی که نیمه جان زیر آوار افتاده و نفس های آخرش را می کشد، یک آجر بیشتر یا کمتر چه فرقی میکند؟

همین که آوارِ تازهای روی سرش نریزند، برایش کافیست...

همین که اندکی جان داشته باشد تا در آن نفسهای پایانی، به مفهوم «مرگ» فکر کند، کافیست....

و «مرگ»...چه کلمه ی آرامِ خوفناکی!

مرگ را اگر نفهمی، « زندگی» هیچِ بی رنگ و لعابی ست....

اگر نفهمی اش، راه رفتن و کارکردن و خندیدن، همه اش برایت رنگ میبازد...

اگر نفهمی اش، یک علامت سوال بزرگ سر هر پیچ جاده زندگی، خفه ات می کند...

تا اینکه سر یک پیچِ پیچیده، ناگهان یک نفر ترمز زندگی ات را می کِشد!

ترس تمام وجودت را فرا میگیرد...

و وقتی از ماشین زندگی پیاده می شوی، خودت را می بینی که در مرز یک دره عمیق، توقف کرده ای!...

و در عمق دره، ناگهان می بینی مرگ، یکی از عزیزانت را در آغوش گرفته...

ترس و بغض و اشک حق توست....

تو باید اشک بریزی تا « مرگ» را بفهمی...

تو باید ذوب شوی...

باید هرروز خودت را در مرز این دره عمیق ببینی....

گاهی باید نیمه جان شوی برای فهمیدن این واژه ی بزرگ....

می دانی رفیق

اگر بفهمی، فهمیدن این واژه به تو حیات می بخشد...

تو باید کنار همان دره، مرگ را معنا کنی تا وقتی دوباره سوار زندگی ات شدی، با «عشق» حرکت کنی...

رفیق!

فهمیدن مرگ سخت است....

اما معنایش کن تا زندگی کنی...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 4 خرداد 1398 ساعت: 14:28

صفحه بندی