41- چه آتشی به جان دل هایمان افتاده... - تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 1:46
95/9/5 برخورد دوقطار و آتشانفجار تروریستی و آتش...آه!چه آتشی به جان دل هایمان افتاده...مردم ذره ذره می سوزند... ذره ذره جان می دهند...اشک های ما،کاسه آبی شود پشت سر مسافران نیامده...آه از داغ دل بازماندگان...
42- من یک شاعر درباریام... مداح سلطانم... - تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 1:45
اومدم 5دیقه استراحت کنم، تلویزیون رو روشن کردم دیدم همه جا پخش مستقیمِ مشهدالرضاست... دلم هوایی شد... شروع کردم به شعر گفتن...5دیقه شد 1 ساعت... حاصلش شد شعر پر از نقصِ زیر: xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0 خوشا به حال زائران حَرَمxa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0 xa0 که م...
43- یک رنگ حرکت کن... - تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 1:45
من دکتر دیدم سیگار میکشه! بسیجی دیدم دوست پسر داره! وکیل دیدم پول می گیره حق میخوره! چادری دیدم تو خیابون چادر سرمیکنه، توی اینستا روسریش میره عقب و مانتوش قد یه لباس میشه! من مسلمون دیدم دروغ میگه... . . هر کدوم از اینا به یه نحوی ضایع ست! ضایع ست چون آدم توقع نداره! من توقع ندارم وکیلی که کلی کتاب...
44- خدایا ، فقط تو... - تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 1:45
" هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم،تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دلِ مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم ...
45- زندگی شستن یک بشقاب است... - تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 1:45
xa0 بعضی وقتا فکرمیکنم توی این چند سال اخیر از معدود کسانی که واقعاً زندگی کرد "سهراب" بود... سهراب به کوچکترین چیزای دوروبرش عشق می ورزید...حتی "شستنِ یک بشقاب" براش زندگی بود... همه چی برای سهراب آینه ی تجلّی خدا بود... xa0متن زیر که پلاتو اول برنامه ی کافه سپیده، درمورد مردیه که عاشقانه زندگی کرد...
46- در جریان باشید... - تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 1:45
انسان باید پیرو یک "جریان" باشد و نه صرفاً پیرو یک "شخص"... در طول تاریخ خیلی از افراد،_به اصطلاح_ پیرو پیامبر(ص) بودند اما با رحلت ایشان، مسیرشان عوض شد! اگر اصلِ "اسلام" _که یک جریان فکری عمیق است_ را می پذیرفتند و دنبال می کردند، تغییر مسیر نمی دادند.... اگر پیرو یک جریان باشیم، اشخاص را به حرمت ...
37_ظهر الفساد فی البر والبحر بما کسبت ایدی الناس... - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 12:04
میرم بیرون... با علائم ظهور، آشنا میشم! میام خونه...
36- پاییز... - تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 11:34
مسئولین هدفشون این بود که یه دوساعت مارو ببرن تو کوچه باغ های پاییزی قدم بزنیم و لذت ببریم... اما شاید بین 30 نفر فقط دونفر صدای آبشار و خش خش برگارو به طور همزمان شنیدن و حالِ دلشون آروم شد... شاید فقط دو نفر به ترکیب رنگ نقاشی های خدا خیره شدن و تو دلشون کلی قربون صدقه ی خدا رفتن... شاید فقط دو نف...
34- یک لیوان آب... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 14:50
وقت هایی که خیلی تشنه ام، یک لیوان آب مرا یاد لب های ترک خورده ی رقیه می اندازد... یک لیوان آبxa0برای من یادآور سیراب شدن علی اصغر با تیر سه شعبه است.... مرا یاد تشنگی حسین در قتلگاه می اندازد... و اما تازگی ها یک لیوان آب برای من یادآور اشک های امام زمانم هم هست... xa0 +اگر به اندازه همین یک لیوان ...
31- در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست... - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 12:21
xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0...
32- تفاوت را احساس کنید... - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 12:21
33- پشیمانم... - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 12:21
پشیمانم... مثل پدری که وقتی پسرش از بیماریِ ریه می مُرد، جعبه ی سیگار و فندکش را در سطل زباله ی بیمارستان انداخت....
30- بوی یاس می آید... - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 18:43
xa0 پنجره را باز کن! بوی یاس می آید... با اشکِ چشم، غبارهای روی قلبت را آهسته آب و جارو کن... آرام آرام نفس بکش.... تو هم حس میکنی؟ بوی یاس را می گویم!... میبینی نورِ سبزی را که از پنجره های امامزاده به قلب های ما می تابد؟.... پنجره را باز کن! بوی یاس می آید... هر شب همین حوالی مسافری از جاده ی دل ر...
29- آماده باش!... - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 5:05
امروز صبح که از خواب بیدار شدم و داشتم آماده می شدم برم مدرسه،ساختمونِ پشت خونمون به مناسبت هفته دفاع مقدس این آهنگ رو گذاشته بود: "ای لشکر صاحب زمان آماده باش، آماده باش بهرِ نبردی بی امان آماده باش، آماده باش" خیلی جو باحالی شده بود چادر می پوشیدم احساس می کردم دارم لباس رزمی می پوشم :) بندِ کتونی...
28- سرت را بالا بگیر مرد... - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 12:29
سرت را بالا بگیر مرد! چرا نگاهت را به زمین دوخته ای؟ تو که دیگر چیزی برای فداکردن نداری؛ زندگی ات...همسرت...فرزندت...جانت... تو خوب میدانی در راهِ جانان، جان دادن آخرین منزل است... تو هفت شهرِ عشق را طی کردی مرد! سرت را بالا بگیر...
24- دلتنگم ای کرب و بلا... - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 22:27
... xa0 xa0 {حرفِ دل، دردِ دل}
13- کاش که همسایه ما می شدی... - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 16:12
xa0 ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه تو از همه پرشورتر xa0 کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی xa0 کاش که همسایه ما می شدی مایه آسایه ما می شدی... xa0
14- قرارِ دلِ بی قرار منی.... - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 16:12
نوشتن سخت است...مخصوصاً اگر قرار باشد برای تو بنویسم... مشکل از آنجا آغاز میشود که نمیدانم تو را چگونه خطاب کنم؟ با کدام ضمیر و با کدام واژه صدایت کنم؟ کدام شعر را نثار قافیه ی چشمانت کنم؟ نمیدانم... "تو در واژه ها نمی گنجی"... و این یک اغراق نیست؛ یک اقرار است! برای تو می نویسم...با تو حرف میزنم......
17- بوقِ ممتد... - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 16:12
xa0 امروز فهمیدم مرگ چقدر به آدم نزدیکه... و خدا چقدر نزدیکتر... امروز نزدیک بود تصادف کنم ...خیلی نزدیک.... یه جوری که تمامِ سلول های بدنم برای لحظه ای مرگ رو تجربه کردند... و قلبم مثل صدای بوقِ ماشینا، یه بوق ممتد کشید... xa0 +من برای چند ثانیه مرگ رو فهمیدم... و ساعت ها بعد از این چندثانیه، تو فک...
19- حالِ من خوب است...اما تو باور نکن... - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 16:12
اتوبوس در تاریکیِ شب، جاده ها را یکی یکی کنار میزند... داخل اتوبوس پر است از صدای خنده و سکوت و حرف ... ناگهان انگار چیزی قلب دخترک را می فشرد... انگار یک جای خالی در قلبش دوباره ناجوانمردانه خودنمایی میکند... از میان خنده ها و هیاهوی دوستانش برمی خیزد... xa0روی صندلیِ جلویی_که اتفاقاً هردوتایش خالی...